مش اکبر هم فهمیده!
مش اکبر، بقال دیوار به دیوار ماست که بنده خدا بیست ساله که سعی می کنه دو کلمه آذری به من کم استعدا یاد بده ولی من جز چرک و قاتوق و چند تا کلمهی دیگه چیز زیادی یاد نگرفتم؛ هنوز آفتاب نزده بود که از خونه بیرون زدم که مش اکبر همقدم ما شد. چون چند باری راجع به انتخابات و مسائل سیاسی با هم کل کل کرده بودیم، تا من و دید، گفت: دادگاه دیشب و دیدی؟ گفتم: کدوم دادگاه؟ نکنه سران فتنه رو محاکمه کردند؟ گفت: نه بابا دادگاه این زنیکه عفریته رو می گم که شبکه چهار نشون می داد؟ شصتم خبر دار شد ماجرای شکایت شیرین عبادی از مدیر مسئول روزنامه کیهان و می گه! و برای اینکه از بقال محلمون کم نیارم بادی به غب غب انداختم و با نگاه عاقل اندر سفیه گفتم: چطور مگه؟! مش اکبر ادامه داد: آخه یکی نیست به این ذلیل شده بگه که زن حسابی تو اگه این دم و دستگاه قبول نداری، پس چرا به دادگاه ایران شکایت کردی و اگه قبول داری که حنما یه ریگی به کفشت هست که از دیار کفرستون پیغام و پسغام می فرستی؟! و مثل زنهای دوره قاجار ادامه داد: همین خاله خانباجی های بیشعور و پیه هستند که مردم و بی دین و ایمون می کنند! سر تخته مردشور خونه بشورنت! دیدی چه اراجیفی سر هم می کرد؟ من بیشتر از اینکه فکر دادگاه باشم، یاد چوپان مستند ایران سبز افتاده بودم که چطور از بلعم باعور و طلحه می گفت. به مش اکبر گفتم: اکبر آقا تو هم کم سیاسی نیستی؟
کاوش نوشتههای همدسته: تحلیلی_سیاسی, دل نوشته هام